اشکال نداره که نمی تونی صحبت کنی. قرار نیست که همه شبیه به هم باشند و در کارهای کوچک و بزرگ زندگیشان، از هم دیگر تقلید کنند. مثلا من عصبانی می شوم از این که حرفایی رو که می خواهم بزنم رو زیر پای زمان له کنم. حرف هایی که اهمیتشون به شنیده شدن در همان لحظه است؛ نه دو ساعت بعد؛ نه فردای اون روز. فقط همان لحظه که در تو شکل گرفته و باید درست مثل انرژی منتشر بشه؛ وگرنه تبدیل به یک نقطه ی سیاه سوخته شده توی ذهنت می شود.
همیشه کابوس ثابت زندگیم این بوده که هر چه که داد می زنم؛ صدایی از حنجره ام بیرون نیاید. مطمئنم که کابوس ها، واقعی اند.
الان که دارم این نوشته رو می نویسم؛ زیر پتوی گرم و نرمم رفتم و دارم خودم رو از هجوم نور چراغ اتاقم در امان نگه می دارم. حالا نوروز، کمی کهنه تر به نظر می آید و آدم ها کمی از ایده آل های روز اول فاصله گرفتند. این که همه چیز برق بزند؛ تمیز؛ مرتب؛ برنامه های تنظیم؛ دل های پر امید؛ فکرهای نو؛ روزهای خیره شده به اسمان و پر زدن و رها شدن در طراوت صبحگاهی. حالا از آن همه، من مانده ام و یکی دو تا فکر گوشه و کنار ذهنم که احساس بی قراری روز اولشان، آن ها را ناامیدتر از همیشه جلوه می دهد. شاید اگر هرگز امید را نمی کاشتیم؛ اعتمادمان به درخت تنومند زندگیمان از بین می رفت. اما کاشتن کجا و رشد کردن کجا. سبز شدن کجا. ما که از کاشتن تنها مدفون شدن را دیده ایم و هیچ بغضی آب نیروبخش ما نبوده است. ما که نمی دانیم سر را که بلند می کنیم؛ به کدامین سو روی بگردانیم که نوری ببینیم و لااقل قدری آرام شویم. ما که آرزوهایمان برای رنگ برگ هایمان بیش تر از سبز نمی رود و فکر داشتن شکوفه هایی بلورین برایمان دور می نماید.
به راستی. می شود از قطره های اشک، کسی را فهمید؟ این که کجای قلب و روحت در حین ریختن اشک؛ به هم فشرده و در هم تنیده شده است؟
احساس غریبگی با عیدی که تو در آن نیستی. و قرار هم نیست که زنگ بزنی و بگویی که در راهی و می توانی بیایی. راستی! من رو می بینی؟ به خاطرت هستم؟ به همون اندازه ارزشمند و عزیز؟ چرا بین این همه آدم که همه به فکر خودشان هستن، تنهام گذاشتی؟
دیگه از هیچ کسی ذره ای انتظاری ندارم.
درباره این سایت